تبليغاتX
زندگیم.....

زندگیم.....

زندگیم.....
 

 

واقعا این روزا خوشحالم

 

دارذم روز شماری میکنم  تا ۱۸ اسفند ماه

که قراره روز جراحیم باشه

 

.

.

 

.یکی از مهترین اتفاقای این دوره از زندگیم

دیروز مدرسه نرفتم

با رضا رفتیم ازمایشگاه مهدیه

اونجا حاج ابراهیم سر خاله نصرت مامانو با پسرش دیدیم

 

.

 

.

من عاشقه اخلاقه دکتر موحدیانم

.

 

همه بهم میگن خوشگل هستی دیگه عااااااالیییییییییی میشی

تا خدا چی بخواد

.

.

روز شماری ادامه داره

 




+ تاريخ چهارشنبه سیزدهم بهمن 1389ساعت 15:15 نويسنده ساغر
این روزا حالم

از عالم و ادم گرفته

به یه مسافرت نیاز دارم

باید اروم شم

(گوشیا رو پس فرستادم با کمک  لاور .

خیلی اذیت شدم قید پولم زدم )

به همین راحتی به همین خوشمزگی

.

.

.

دونه دونه پله های دیوونگی رو دارم طی میکنم

اگه با تو نباشم و بهم اهمییت ندی مثل همیشه

زودتر میمیرم (مخاطب خاص)یلدا شب




+ تاريخ یکشنبه سوم بهمن 1389ساعت 15:5 نويسنده ساغر
 

 

جمعه

گوشیم

نه در داره

نه باتری

و

نه رمی ک فقط بخاطر اون نگران بودم

پشت در خونمون افتاده بود

 

ای بااااااااااااااااااااااااااااااابا




+ تاريخ پنجشنبه بیست و نهم مهر 1389ساعت 13:19 نويسنده ساغر

امشب شب 3 شنبه وشب  تولد امام رضاست

رفسجونی ها از 5شنبه خونمونن

اینطور که معلومه تو راه اومدن نزدیک اردستان سعید 170تا سرعت داشته

پلیس گرفته بودشون

و بهشون گفته بود شنبه صبح باز باید بیاین همینجا

مث اینکه میخواستن واسه سعید کلاس بزارن

از سعید خوشم نیومد

دفعه های قبل کهمیومد خیلی بهتر بود

فقط سعید بود و خود اقای اصغر زاده

النته الان حق هم داشت

جشن خیلی خوب داشت برگزار میشد

بعد از جمع کردن سفره ها

من به مهسا گفتم یه لطفی بکب این گوشی منو از شارز بکش بده بهم

رفت گفت نیس

گفتم دروغ میگی و کلی گشتمشون فک میکردم دارن باهام شوخی میکنن

خیلی عکس داخل گوشیم داشتم

کم کم داشتم مطمیین میشدم که نه

نه

انگار بچه ها سر به سرم نمیزارن و واقعا گوشی گم شده و یکی برداشته

هر چی ز میزدم

 

دستگاه مشترک مورد نظر خاموش میباشد

در حالی که گوشی من روشن بود

دیگه داشت اشکم در میومد

همه کم کم داشتن میفهمیدن مامان که از همون موقع سر درد گرفت

زده بودم زیره گریه و مث دیوونه ها دور و برم دنبال گوشی میگشتم تو کل خونه با اون شلوغی

علی عمه میگفت مهناز جان گریه نکن بچه ها دارن سر به سرت میزارن

میارن بهت میدن

همه همینو میگفتن

رضا که وقتی شنید بخاطر عکسام اصلا رنگ از رخسارش پرید

پدر که میگفت بپدر گریه نداره فردا جفت همین گوشی واست میخرم

اااااااااااااای واااااااااااااااای که نمیدونس اصلا گوشی واسم مهم نیس و درد اصلی من عکسای خودمه

علی عمه باز اومده بود گوشی اپلش و گرفته بود جلوم میگفت بیا این گوشی ماله تو گریه نکن خانوم

میگفتم علی چرا نمیفهمی عکسام تو گوشی بود اسم اصلا گوشیمهم نیس

ولی باز ول نمیکرد واسه اینکه ارومم کنه میگفت خب منم خیلی عکس تو گوشیم دارم

گفتم دیوووونه عکسای خودمه

باز میگفت خب منم عکس از خودم دارم

اسما و مهسا و فاطی و همه و همه از این رو به اون رو شدن و داشتن دنبال گوشی میگشتن

اما

نگار دقیقا روبه روی من واساده بود بهم نهکرد و زیر چشمی میخندید

و بعد چند مین هم رفت

من به هییییییییییییییییییییییییییچ کس دیگه ای نمی تونم شک کنم

 




+ تاريخ دوشنبه بیست و ششم مهر 1389ساعت 13:18 نويسنده ساغر

امروز نشسته بودم که نگار اس داد

تولد محسن کی بود؟

منم از خیلی وقت پیش که همیشه خودش میگفت محسن متولد اذره یادم بود

منم گفتم انگاری اذر

که دیییییییییییییییییییییدم وه ه ه ه ه ه ه  ه ه ه ه ه ه چه حرفایی بم بسته شده و خبر ندارم

اس داد :
شنیدم خودکشی کرده بزنگ بین مرده یا زندس!!...بای

اصلا انگار مه انگار گرفتم گفتم حتما اشتباه سند کرده اما دیدم ای بابا ول کن نیس

پشت سرش اس داد

خوب خداتونو بخدا ضایع کردین .تو میخواستی منو رنگ کنی ؟تو ال و تو بل و .....

منم دیگه دیدم انگار اشتباه سند نمیکنه

واسش اس دادم اجی انگار خوابی پاشو یه اب به دس صورتت بزن ببین چی دداری  میگی

اس داد که نه بیدارم تو فک کردی کن خرم و این حرفا

منم ز زدم بهشش گفتم داری چی میگی ؟

گفت تو با محسن هستس و اسن چرتا پرتا منم گفتم مضخرف نگو

دیدم نه بابا خیلی خیلی جدیه

منم بهش گفتم سر به سره من نزار من اصلا این یارو که تو میگی رو فقط اسمشو از تو شنیدم

من خیلی تعجب کرده بودم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!1

یکی نیس به این نکبت بگه اخه اشغال کی همیشه هوای تو رو دشت کی واست همه کار میکرد

کی هر غلطی میکردی میکردی پشتت در میومد و میگفت ماله منه که تو پیش اون داداشه انت و اون پدر .. ضایع نشی

هزم این قضیه واسم واقعا امکان پذیر نبود

منم بهش گفتم تو میدونی که از خیلی وقت پیش تل این پسره تو گوشیم که قبلا دستت بود هست

الالن بهش ز میزنم تا ببینم این جریانات چیه

با بد بختی گوشیو پیدا کردم و تل و برداشتم ز زدم

با عصابانیت گفتم یو نگارو میشناسین دیگه ؟

کفت نه بلندتر گفتم یعنی تو نگارو نیشناسی ؟
گفت شاید بشناسم

گفتم خب من دختر خالشم ساغر

گفت به به بله ب جا میارم

من:!!!!!!!!!!!!!!!!1یو منو از کجا به جا میاری ؟
گفت خب شناختن که نه اما وقتی هویت اصلی نگارو فهمیدم یه اسمهایی هم از شما اورده شد

منم گفتم میخوام بدونم این حرفا چیه که دارین ب من میچسبونین و من اطلاع ندرم

محسن:!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!در مورد چی حرف میزنی ؟

اوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووه اینم چیزی نمیدونه

بهش جریانو گفتم

خیلی تعجب کرده بود

گفت من الان یه سالی هست که نامزد کزدم

من کاری به نگار ندارم  اون خودش گاهی به من اس میده و من اصلا ج نمیدم و اون به من خیلی دروغ گفت اون اصلا پدرش طلا ساز نبود اون ... اون .. اون ... بیچاره دره دلش وا شده بود

منم اینقدر عصبی بودم که گفتم :ببینین اقای محترم من ز نزدم که ی. اینا رو به من بگین در همین حال نگار 6 دفعه پشت خطی من شد و همچنینپشت خطی محسن

جالب ترین قسمت این بود که میخواد منو تهدید کنه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!111 اووووووووووووووووووووه خیلی خنده داره کی میخواد منو تهدید کنه

به من میگفت بهت میگم ج محسنو نده

باهاش حرف نزن

منم گفت ضری که زدی و باید ثابت کنی

ز زد

هی میخندید

من خیلی خوب میشناسمش معلومبود خیلی عصبیه

منم خیلی خونسرد حرف میزدم بش گفتم گیرم که من ب محسن باشم به تو چه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

مگه تو فوضولی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/

منم داغ دلم تازه شد

بهش گفتم تو اینقدر پست بودی که زیر اب منو پیش میسم زدی

حالا خب میسم هیچ گوهی نبود اگه یه خری بود دیگه چیکار میکردی

یادت رفته سر یه پسر ااشغالی5 ما به من دروغ گفتی

نمی دونس باید چی بگه میخندید

خودشم میدونس چه گوهی خرده فقط تو اس واسه من زبون پیدا کرده بود

به مئ میگه تا یه روز به عمرم مونده باشه واست تلتفی میکنم

یکی نیس بهش بگه اخه

پست فطرت من باید وسه تو تلافی کنم یا تو که الکی داری ضر مفت میزنی

ادامه داشت................................................

تا بهش گفتم همین امشب ثابت میکنی که این حرف حقیقت داره  و میگی که این حرفو کی زده

دیگه دهنش پلوم شد

5مین بعد اس داد

اون طرف امشب نمی تونه حرف بزنه اما تو روزهای اینده ثابتت مکنم

ای خددددددددددددددددددددددددددددااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

منم واسش اس دادم

دیگه دهن گشادتو بیش از خودت وا نکن وگرنه بد میبینی حیف من که

یه عمری تو محرمم بودی یه عمری اسم ابجیروت بود

واقعا باید خودتو جم و جور کنی

دیگه هیچی نگفت

خیلی اعصابم خورد بود




+ تاريخ شنبه هفدهم مهر 1389ساعت 13:17 نويسنده ساغر

 

با نگار و مریم زن ابراهیم و

فاطی دایی و من تصمیم گرفتیم دخترونه بریم خونه ارزو

چون رسول چند روزی نیست

حدود ساعت 3ک30 ما رفتیم اونجا

 

فاطمه شب قبل هم پیش ارزو مونده بود

وقتی ما رسیدیم ارزو اف اف و زدو

ما رفتیم تو

اومد سلامو علیک کرد و ما دیدیم ای داد فاطمه تو اتاقه نمیزاره ما بریم تو

ارزو ارایشگر هم هست

فهمیدیم ابروهاشو مهو کرده و ارایش عروسش کرده

و مث اینکه هنوز تموم نشده

واسه همین ما لباسامون و در اوردیم و

بعد حدودا 15 مین بالاخره فاطمه امده شده بود اومدن بیرون کلی مسخره بازی در اوردیم

 

ولی بهش اومده بودم

 

اروز و فاطی صبح رفته بودم واسه افطار وسیله اینک خریده بودن

و ارزو یکم خرید دیگه داشته

مهدی معصومه رو هم اورد و رفت

زندایی حسن هم حدود ساعت 6 اومد

خدا میدونه چقد من سر به سرش گذاشتم و گفتم:ای بابا حالا یعنی قرار بود همه دختر باشیم

مگه میزاری

و این حرفا تا ساعت 11 شب ادامه داشت حی میگفتم ÷س دایی نمیخواد بیاد تو رو ببره ؟؟؟

همه با هم میخندیدین

من دامن قرمزمشکی  کوتاهمو با یه تا تاپ سفید مشکی پوشیده بودم

ارزو خیلی بهم فاز میده

مث ابجی نداشتم می مونه

اخلاقش باهام رو دسته

یه سری تاپ از تو کشو برداشته بودم

می پوشیدم و مسخره بازی و باهاشون عکس میگرفتیم

پایه عکسا منو نگار و فاطی بودیم

خداییش معصومه هیچ وقت اخلاق درست و حسابی نداشته

بعد از اونم

ارزو یه چادر ابی گل دار خیلی خیلی قشنگ داره که واسه خرید عروسیشه

اینو اورد نشونمون بده که نگار برداشت انداخت سرش منم که تو اتاق بودم

در کمد رسولو باز کردم و از بیین کت های رسول یکی از کت مشکی هاشو برداشتم پوشیدم

وحالا برقص و کی نرقص

خلاصه که همه از خنده دلشونوگرفته بودن

دقیقا کپ فیلمای قبل انقلابی شده بود صحنه

.

.

.

 

.

.خدا میدونه ما چیکار که نکردیم

بعد از اونم با یکی از شورتهای تور قرمز عکس  میگرفتیم

من و نگار دو سر شورتو گرفته بودیم فاطی هم سرش و از بین ما دو تا اورده بود بیرون

نزدیک افطار بود که خانم باردار هم اومد

زهرا الالن حدود 5ماه از بارداریش میگذره

خدا میدونه چقد زشت مامانی به خودش گرفته

ما قراره امشب اینجا بخوابیم

مجید هم خونه نیستو زهرا هم شب می مونه

یه سری ارازل

من چنتا فیلم ترسناک با خودم برده بودم که شبی موقع خواب ببینیم

با این که 5نفر بودیم اما 4تا تشت پر که توش فرو میرفتیم  پهن کردیم

ما اولین نفرایی بودیم که رو این تشکا میخوابیدیم

و کلا از وسایل تازه عروسمون استفاده میکردیم

زهرا میخواست خانه به دوشو ببینه و بچه ها رو فیلم ترسناک اسرار داشتن

اخرشم از هر کدوم یکی یه ذره دیدیم و انصراف دادیم

و نشستیم پای حرف زدن از هر دری تا رسیدیم به سکس

و

ندانستن و نداشتن اطلاعات کامل فاطمه

حالا ما 4نفری بسیج شده بودیم تا سکس و واسه فاطمه توصیف کنیم  اخه تازه تو 15 ساله

الانم که تو این مدارس بچه ها هر اطلاعاته غلطی دارن به دوستاشونم میگن و اینا رو دچار دو گانگی و ترس و استراب و این چیزا میکنن

زهرا یه ادمه کاملا صبوره

که با استفاده از جملاته کاملا درست یه مسئله رو توضیح میده و امشب واسه فاطی اعماله دوشیزگی رو

اروز اومد کنار من خوابید و منم رفته بودم رو ارزو پتو رو کشیده بودیم رو سرمون و همه از خنده غش بودیم

ما دوتا که اجرا کننده بودیم اونا هم که همه خوابیده بودن غلط میزدن و میخندیدین

زهرا هم به من میگفت ساغر خدا لعنتت نکنه ترکیدیم بسه دیگه

به عبارتی ما هم یه فیضی بردیم

و با این جیغ خنده و دویدن و این چیزا فرهنگ اپارتمان نشینی رو دچار ختشه کردیم

که فردا وقتی ما میریم همسایه ها یه سره کوچولویی به ارزو بزنن

تازه ساعت 2:30 من یادم افتاده که گشنمه پاشدم اسنک از یخچال اوردم زهرا و ارزو هم یه ذره به من نگا کردن و

هر کدوم یه طرف اسنکو میکشیدن

زهرا میگفت ساغر بخور وقتی اسنکت تموم شد

با سس رو تشک سفید ارزو بشین نفاشی بکش

ترکیده بودیم از خنده

تا من رفتم بقیشم اوردم و فقط دو تیکه واسه سحر فاطی گذاشتیم

اخه هیچکدوم بغیر از اون روزه نمیگرفتیم

(همه چیز خیلی خوب بود فقط تنها بدبختی این بود که من به شدت سرما خورده بودم )

.

 

.

.

.

زهرا که ازمایش داشت صبح قبل از اینکه ما بیدار شیم رفته بود

فاطی هم مامانش حدود ساعت 9 اومده بود دنبالش تا واسه ثبت نام مدرسه بره

 ظهر قرار شدجواد  بیاد دنبال من و نگار و ارزو

اخه نگار ک خونشون نزدیکه ماست

ارزو هم با اسرارهای مامان اومد خونه ما

چون شب خونه عمه اشرف اینا افطاریه

و ما ارزو رو با خودمون خواستیم ببریم

 

.

.

.

عصری رضا واسه کمرش نوبت ام ار ای داره

و منم قراره ارزو بشه مامانمو منو ببره دکتر

مامان و رضا منو ارزو رو در خونه عمه اینه پیاده کردن و خودشون رفتن

ما رفتیم بالا همه عمه ها اونجا بودن به +زن عمو لیلا و اکرم

زن عمو زهرا هم  که غیر ممکن بود بخاطر دوقلوها این موقع بیاد

تازه میخواست سبزی پاک کنن

مننو ارزو خدافظی کردیم قرار شد بریم پیش دکتر رزمجو

ارزو تو سالن انتظار نشست و رفتم تو مطب

دکتر یه سلامو علیک خیلی گرم کرد و تموم نشده گفت پس مامان!

گفتم مامان این دفعه ما رو جریمه کررده که تنهایی بیایم

خندیدیم دو تایی

بعد علایم سرما خوردگی . پرسید و گفت بدن درد هم داری منم

که همیشه بخاطر هاکی بدن درد دارم

اصلا نمی تونستم تشخیص بدنم بدن دردم از ورزشه یا سرما خوردگی

دکتر هم داشت میگفت خیی خوبه ورزشتو ادامه بده و میگفت بخاطر همینه که هیکلت رو فرمه

خندم گرفت ازش تشکر کردمو خدافظی

به ارزو گفتم دکتر میگه هیکلت رو فرمه

همون موقع مهدی زنگ زد

پرسی رفتی دکتر یا نه منم در همون حالتی که میخندیدیم گفتم رفتم اونم چه جورم

وقتی تلو قط کردم مهدی گفت دیگه نرو پیش این دکتر

به نظرم فک کرد که دکتر ..

اما اصلا اینطوری نبود

شب خونه عمه اینا مرضیه (دختر اسماعیل داداش فری )رو دیدم

.ای بابا این دختره هنوز اینجاست

الان فک کنم حدود 1ماهی هست که اصفاهانه و نمیره ابادان

من همینطور حالم بد میشد

و ئوباره شب مامان و رضا منو ارزو رو بردن در خونه ارزوایینا

قرار شد تو بیمارستان روبه رو خونشون من امپولمو بزنم

شب باز کلی با ارزو حرف زدیم

صبح هم ارزو منو با رسول اشتباه گرفته بود

از این طرف دستش میومد روم از اون طرف پاش

ظهر باز از ارزو خدافظی کردم و جواد اومد دنبالم

 

 

.

.

.

مامان واسه تمدیده بوتاکسش میخواسش بره پیش دوستش

(دکتر زهرا طباطبائیان )
من کفش پاشنه دار سفیداموکه واسه س بودن با لباس مجلسی حریر صورتیم که واسه عروسی روسولینا خردیده بودم با مانتو مشکیم و یه شلوار reebookeپوشیده بودم

با یه روسری بلن ابی پر رنگ که چار گوشای سفید و زرد و ابی بود

خیلی هم بهم می یومد دور گردنم پیچیده بودم با همون کیف کپلی کوچولوام

که همیشه علی عمه مسخرش میکنه

من حدود چهار ماهی میشه که زهرا رو ندیده بود

ئوارد مطب که شدیم سعیده خانوم هماهنگ کرد رفتیم تو

دکتر منو که دید گفت به به

رو زبه روز خشگل تر و خوش اندام تر

(خدایا مگه من چه تغییری کردم که اینا هی میکن )

من تشکرکردم و نشستسم

البته من بیشتر واسه دیدن انتی خواهر دکتر اومده بودم

چون واسه عروسیش نتونستم برم

که گفتن انتی رفته پایین یه کاری داشته

طبقه ی همکف اسانسور که باز شد انتی در اسانسورو کشید

وااااااای چه خشگل شده با این خط چشم

همزمان دستشو باز کرد یه جوری سر تا پای منو تو کمان اشارش گداشت گفت ماشالا چه خشگل شدی

(خداااااااااااااااااااااااایا  من مگه چه تغییری کردم ؟؟؟؟)

خلاصه که خیلی بهم حال دادن

شب بازم خونه حاج اکبرینا افطاری بود

مامان امروز واسه رضا یه عینک پلیس خرید به قیمت گزاف

که ایییییییییییییییییییییییییییییشالا از گلوی رضا .....شه

 با اجازه زیادی حرف زدم

 

 

قربونتون




+ تاريخ جمعه بیست و ششم شهریور 1389ساعت 13:12 نويسنده ساغر
 

 

.

.

 

.

واسم عجیبه

تازگی شنیدم فاطمه دختر خاله ی رسول و ارزو که با خودم تو دبستان همکلاسی بود نامزد کرده

م یادمه که امید خیلی دوسش داشت

 

.

.

.

 

حالا چند روزه میشه دایی و بروبچ از حج اومدن امید این چند روزه مثل همیشه خیلی سر به سر من میزاشت

اخه از عید که با رسول و ارزو و من و بابا و مامان و رضا و امید مشهد بودیم و من همیشه در سوییت اونا

اسمم و گذاشته بود مزاحم همیشگی و سر این حرف کلی میخندیدیم

تا اینکه امروز ما واسه خریدم نسخه ی جواد رفته بودیم (اخه جواد ما اسم داره)رفته بدیم برگشتنی به اس زد و منم جواب دادم من دیدم مشکوک میزنه منم گفته اتفاقی افتاده امید؟
حرفی میخوای بزنی ؟

اون گفت بزا وله نرم

و شروع کرد به حرف زدن و اینکه ساغر من زخم خروده ی عشقم و به تو عادت کردم و مطمیئنم که تو می تونی اون کسی باشی که من میخوام و از این چرتا پرتا

منم یه جوری بهش فهموندم که اصلا حرفشو نزن

.

 

.

اگه میفهمید که جواد خودشون منو خیلی دوست داره اونوقت بیچاره چه حالی میشد

 

.

.

.

قیقا دو روز بعد که ۸مرداد باشه و جمعه مامانم دایی و کل خانوادشون و با دامادا و رسولینا دعوت کرد اینجا و من کم کم داشتم یه بوهایی میبردم

اینکه اونا دارن واسه خواستگاری کردن من واسهس جواد میان اینجا

خیلی بهم ریختم

 

بابا من نمییخوامبه چه زبونی بگم

این پسره چرا ول نمیکنه




+ تاريخ جمعه هشتم مرداد 1389ساعت 14:33 نويسنده ساغر

.

.

.

 روز قبل رفتیم فودگاه با کلی ذوق

ماشین ما رو گل زده بودیم

کلی برف شادی رو سرشون دیختیم

عروسی رسول و ارزو

فردا شب برگشتنشون از مکه هم

هم جشن عروسی بود و هم مهومونی برگستن

من که بخدا از بس کارت دعوت نوستبودم انگشتام درد میکرد حودو 300و خرده ای کارت نوشته بودم

تو تالار نزدیک رودخونه گرفته بودن

من یه ماکسی بلند حریر  صورتی ملیح  یقا دور گردنی تنم بود همه میگفتن لباست خیلی شیک و خوشکله

اخه کلی واسه خریدن این لباس گستم واخرش هم از مجتمع سپاهان انقلاب از مزون  امیر خریدم

نگار هم با من لباس خرید اونم یه لیاس عروسکی قرمز کوتاه که زیر سینه ی راستش یه پاپیون بزرگ داشت خرید

معصوم جونم هم دو تا لباس خیلی قشنگ خریده بود دو تاش کوتاه بود

یکیش سفید بود و گلای قرمز مشکی توش داشت و یکیش هم تور و گیپور مشکی بود

فوقولاده شده بود

عروسمون هم لباش عروس نخرید و باس مجلسی پوشید فقط رفت انسیتو

لباس منو ارزو تقریبا تو یه مایه بود

اما اون لباسش از تهران خریده بود

چند نفر که از دوستای رسول بودن و منو ئنمیشناختن میگفتن شما خواهر عروسی ؟
خیلی باهال بود

واسه مردا هم گروه تاتر قا نیکی و اورده بودن

اخه چون ارز مکه اومده بودن میخواستن مردم حرف در نیارن

اخرش هم عروس کشون رسول همه ماشینا رو قال گذاشت

 




+ تاريخ شنبه دوم مرداد 1389ساعت 14:26 نويسنده ساغر

 

 

 

موضوع :برداشتن کلید توسط رضا

 

 

 

خیلی خستم

 

خیلی دلگیر

 

کلی فکر تو سرمه

 

 

داغونه داغونم

.

.

 

.

بازم نمی دونم .....




+ تاريخ دوشنبه هفتم تیر 1389ساعت 21:34 نويسنده ساغر
 

 

.....

 

صبح جمعه بابا بیدارم کرد و

مامان میگه خیلی یه دفعه ای تصمیم گرفتیم بریم یه گردش دو روزه اونم

سمیرم

 

با زن عمو لیلا اینا

مهدی و مهدیه

و رضا هم بخهطر شروع امتحاناتش گفت کخه نمیاد

منم همچین قصد رفتن نداشتم

 

اما دیگه رفتم

مقصد سمیرم بود

اولین مکان هم خونه ی اقای سامی دوست قدیمی بابا

وقتی اونجا بودیم متوجه شدیم که وقتی صندوق ماشین باز بوده یه موش فرصت طلب رفته اون تو !

حدودو ساعت ۴از اونجا رفتیم ابشار

.........

.........

و عمو به مجتبی دوستش زنگید و گفت ما قصد داشتیم شب ابشار بخوابیم اما اینطور که معلومه هوا سرد تر از اون چیزیه که فکر میکردیم

مجتبی هم گفت

من میام ابشار و کلید خونمون و بهتون میدم تا شما شب اونجا استراحت کنین

چون برادر خانومای خودش از اصفهان اومدن اونا هم تصمیم دارن که شب و برن و زید علی بخوابن

ما هم  قبول کردیم

 

.

.

.

خیلی دیگه مونده

شب خوابیدیم

 

صبح ما هخ با اقای افشاری بزرگ و خونواده رفتیم زید علی

 

برگشتنی به خونه هم سر و کله ی موش دوباره پیدا شدو ما همه جیغ میزدیم

 

ناگفته نمونه که مهدی از بس شیطونی کرد پدرم و در اورد

 

 

 

و امرز دوشنبه هست

ووای

دیرم شد

فعلا




+ تاريخ دوشنبه هفتم تیر 1389ساعت 12:14 نويسنده ساغر

امروز بعد از ظهر ساعت 3:30قرار دارم

صبح ساعت 10 بیدار شدم نمیدونم چرا اما دیشنب خوابم نمیبرد

امروز فامیل علیرضاییتا که رفته بود کربلا برگشت و اوان هم همه اونجان

اول رفتم یه دوش گرفتم

بعد هم به یه سری کارام رسیدم

ناهار امروز هم مامان قیمه بادمجون درست کرده بود(من همیشه این غذا رو دوست داشتم )

اینطور که معلوم بود جواد دایی هم امروز ناهار خونمونه

چون اینطور که بوش میومد دیروز اط ÷ادگان اومده بود

لمیده بودم رو مبل و داشتم tvمیدیدم

دینگ دینگ

بله جواد بود ÷شت در

مامان ایفون و زد

حدود 30مین بعد از ناهار نگار اومد دنبال باتری

رفتیم اتاق من

اینطور که معلوم بود یکم ناراحت بود

دهن که باز کرد گفت

میسم قرار کرده بیا اصفهان خونه بخره

نگار هم گفته همونجایی که مامانشینان باید خونه بخره و اونم داره تو س÷اهان شهر دنبال خونه میگرده

حالا بیچاره همه ی کارا رو داره تلفنی انجام میده

اخه باید انتقالی به اصفهان هم بگیره

نظامی بودنم سخته

نمیدونم اخر عاقبت چی بشه اما

میدونم که خاله هنوز هم کاملا مخالف همچنین بقیه

فقط این وسط نگار و میسم موافقن

کلی حرف زدیم تا اینکه

.....

صدای زنگ موبایل من بود

فرناز بود

با همدیگه قرار گذاشتیم خیابون مشتاق ایستگاه دانشگاه خراسگان

نگار هم دید اگه بخوایم بازم حرف بزنیم من به کارام نمیرسم

با همه اسرار های من عازم رفتن شد

الان ساعت 2:30 بود

نفهمیدم چطوری موهام و صورتم ارایش کردم

و مث چی تند تند لاک زدم

تو طراحی ناخنم مونده بودم

 منم گل 6برگ کوچولو با نقطه کشیدم و لاک اکلیل نقره ای رو کل ناخنام

با این همه عجله به نظرم بد نشده بود

باید میرفتیم

خراسگان اکادمی اسکیت

اخه اقای ذولقدر دفترشون از دروازه شیراز رفته اونجا و فقط دو روز تو هفته اینجان

دمین دفعه بود که میودم اکادمی خراسکون

اخه قبلا هر کاری داشتم میرفتم ورزشگاه ازادی

خلاصه زیادی لفطش ندم

قرارداد و امضا کردیم و تمام

البته بماند که اقای ذولقدر کلمون و خورد از بس در مورد زحماتی که واسه راه اندازی این اکادمی کشیده بود حرف زد

اما خداییش و بخوام بگم یه سالن فوقولاده شده بود

 

 




+ تاريخ جمعه بیست و یکم خرداد 1389ساعت 13:10 نويسنده ساغر
 

 

 

 

دیروز کلی خشسته شدم

همه تن و بدنم درررررررررررررررررررررررررد میکنه

امروز صبح رضا لبه ی تختم نشسته بود تا بیدارم کن پام و گذاشته بودم رو پاهاش میگفتم انگشتام و فشار بده

خدایییش خیلی باهال بود

اما بخدا خیلی درد میکرد

اخرش پا نشدم برم سر میز تا اینکه تا اومد دوباره چشام گرم شه یه لیوان اب از طرف در

به سر و صورتم پاشیده شد که نصفش رفت تو گوشم و یه جیغ زدم

و پدر عزیزم رضا رو دعوا کرد

دو نوبت تمرین تیمی داشتیم اخه بازیکن هایی که خریدیم واسه اولین دفعه روز اومده بودن

 

متین و نازنین دو تا بازیکنی بودن که خریده بودن واسه تیم

یکی از تمیرین ها ساعت ۱۰:۳۰تا ۱۲:۳۰بود و یکی دیگش ۴:۳۰عصر تا ۶:۳۰بچه ها علیرضا و محمد رضا هم از تهران اومده بود

صبح واسه اول وقت که رفتم الناز و هم با خودم بردم

البته قرار بود بیاد

اگه بازم بهونه نمی اورد

بالاخره ب هر نحوی که بود بردمش

من واقعا خسته بودم

دیروز یه گوشی

ke990هدیه گرفتم ال جی

اخه شب قبلش واسه اومدن مامان جون رفته بودیم فرودگاه

قرار بود پروازشون ساعت ۵برسه اما با کلی تاخیر ساعت ۹نشست

من خیلی خسته شده بودم

دیروز کلا تیپ مشکی زده بودم مانتو شلوار و کفش پاشنه بلند مشکی

و یه شال زمینه مشکی که تیکه های صورتی قرمز پر رنگ داشت

خلاسه با سایه چشم دودی تیره و خط چشم

خوف شده بودم

ووووووووووی وووووووووووووی

 

اصلا وقت ندارم

خددافص

میام بازم




+ تاريخ جمعه چهاردهم خرداد 1389ساعت 16:45 نويسنده ساغر
 

 

سلام

 

امروز میخوام از مدرسه بنویسم

.

.

.

ساعت ۷:۱۵مین از خواب بیدار شدم

 

وووووووی وووووووووووووووی داره دیرم میشه

 ۱۵مین دیگست که صدای بوق ماشین از دره خونمون بره بالا

به خودم خندم گرفته بود مث جت از تختم پاشودم و دنبال گوشی هام میگشتم

یکیشونو زیره کمرم  پیدا کردم و اون یکی و هم زیره بالیشتم

مامان بابا هم که مثل همیشه دوتایی خواب تشریف دارن

زودی لباسام و پوشیدم و

سره کتابخونم برنامه کلاسیم و برداشتم

تند تند از پله ها اومدم پایین

بلههههههههههههههههههههههه مامانینا خوابن

منم که خیلی وقته صبونه نمیخورم و عادت کردم

یه چایی نوش جون کردم و بدو تا پایین دویدم

امروز کدوم کفشم و بپوشم

زودی کفش صورتی ابیم و از جا کفشی در اوردم و تا بند کفش اولیم بستم دیدم به به صدای بوق سرویس مث اژیر خطر رفته بالا

تا دم در دویدم

و با نیش باز با بچه ها سلام بلیکم کردم

ساعت اول با خانم محبیان تاریخ ادبیات داشتیم

دمش گرم من همیشه باهاش خیلی هال میکنم

از بس میزنه تو ذوق بچه ها

کلا دبیره پایه ایه

استاد دانشگاهه

قدش ۱۷۴اینا میزنه و فقط استخواناش دیده میشهخیلی لاغره

ابروهاش همیشه کمونه

نمونه ای ز دختر اصیل اریایی

البته خودمم ابروهام همینطوره

لب که نداره

چشماشو همیشه مداد وسورمه میکشه رنگ چشمش هم سیاه

همیشه وقتی درس میده به شخصیت های عشقی داستان که میرسه

 داستان عشقشون و واسه بچه ها تعریف میکنه

و به قوله بچه های کلاسای بالاتر همین موجب میشه تا اخر سال بچه ها مث خر تو گل بمونن درسایی که عقب اوفتادن و باید چیکار کنن

اما خداییش دبیره خوفیه

دبیر تو کلاس نیومده باز صدای فرزانه و زهرا دوتا وروجکای شیطون و پر سر و صدای کلاس بالاست

با اینکه شاگرد اولای کلاسن اما همیشه یکی از پاهاشون تو دفتره واسه بلند بودن صداشون

البته گاهی ما هم باهاشون راهی میشیم(من و زری و سوده و الی)

وسطای تایم کلاس بود که دبیر ریحانه رو فرستاد از کتابخونه دوتا دیوان بیاره

و به ماها هم استراحت داده بود

پریسا و الناز که نیمکت پشت سر من و زری میشینن صدام کرد

من برگشتم داشتم باهاش حرف میزدم که پاهام گذاشتم رو نیمکت جلوییم

هنوز پام به نیمکت نرسیده مث جن زده ها

 گفت .صااااااااااااااااااااادقی.نفهمیدم پام و چطوری بر دارم

دبیر داشت با بچه ها حرف میزد که ریحانه در زد و اومد تو منم

همه کلاس ساکت بود با صدای بلند گفتم به به ریحااااااااااااانه خانوم

حرفم تموم نشده خانم محبیان هم گفت

به به.به جمال صادقی خانم

خیلی باهال گفت

همه میخندیدن اما من نمیدونم چطوری میشد این خانم و خندوند

منم در حالی که میخندیدم گفتم به به این که خوبه

دیگه حرف نزدم

چون میدونستم زیاده روی کنم میگه تشریف ببرین بیرون

ساعت بعد با خانم نادعلیان تاریخ ایران و جهان داشتیم

نادعلیان یا به عبارتی بچه ها میگن خانم تفیه.

اخه لکنت زبان داره  اب دهنش و جم نمیکنه

قدش حدود۱۵۸واینطوراست وزنشم ۷۵به بالا فک کنم تا ۸۰کیلو جا داره

البته بچه بهش دارکوب هم میگن

وقتی  میوفته به توضیح دادن دیگه خدا میدونه کی این مغز های فلک زده ی دربه دره ما رو ول کنه

والا من که خوابم برد سر کلاسش

ساعت اخرهم ادبیات داشتیم با خانم شفیعی

خانم شفیعی یه دبیر با شخصیت و خیلی جیگره

لاغر و قد بلنده

چشمای فوقولاده درشت ابی روشن داره

یکی از بهترین دبیرای منطقست

خیلی بیشتر از اونی که باید زحمت میکشه

سر کلاس داشت درس میداد

بحث رفت سر ارایه ی تکرار

که خانم یه شعر از نظامی واسمون مثال زد

ای جان جان جان جان ما نامدیم از بهرنان     بر جه گدایی رویی مکن در بزم سلطان ساقی

ین شعر اگه جا هاشو ت. حال کشیدذن بخونید خیلی باهاله

 

ههممون کلی خندیدیم اما یه کاری نکردیم که خانم بفهمه

 

فردا بچه های ریاضی و تجربی و میبرن اردو از ما هم با بچه های پیش دانشگاهی عقب افتاد

 

فحلا خدافس

 




+ تاريخ سه شنبه هفتم اردیبهشت 1389ساعت 18:41 نويسنده ساغر
 

 

 

 

 

سلام

 

 

سلام

 

 

 

 

امروز یکم سرم شلوغه دو تا مهمون از کرمان دارم

مهدی و ایمان پسر خالش

الان وقت ندارم تو همین روزا این متن و کامل میکنم




+ تاريخ پنجشنبه دوم اردیبهشت 1389ساعت 18:22 نويسنده ساغر

 

بی شعور احمق فک میکنی کی هستی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

همون روزا هم ادم حسابت نمیکردم

تو یه احمق اشغالی

یه ادم کینه ای که به هیچ چیز فک نمیکنه

یه ادم بی چشم و رو

من. اون همه ای. که همیشه میگفتی نیستم

هنوز هم با همه فرق میکنم

شکستم زیاد طول نمیکشه خیلی زود همه چی یادم میره

دیگه عادت کردم

دیگه با رفتارای یه دیوونه نمیشکنم

دیگه یاد گرفتم دلسوز نباشم

چون عاقبت کارم یکی مث تو میشه

که به هر نوعی بخواد بهم بگه من احمقم

کجاااااااااااااااااااااااااااام میگه من احمقم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

هااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااان!!!!!!!!!!!!!!!!111

به چه جوراتی داری بهم اینا رو میگی

هان؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چه بی وفایی در حقت کردم

کی بود که ادمت کرد هان؟
کی به قول خودت از لجنزار درت اورد

کی صبح تا شبش و شب تا صبحش و واست گذاشت

کی به قول خودت درکت کرررررررررد هاااان

بعضی ادما یه کارایی میکنن که ادم از خوب بودن و خوبی کردم ÷شیمون شه

که به خودش بگه ساغر احمق

 ای بی شعور واسه چی داری اینکارا رو میکنی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!

مگه کی تو را درک میکنه

کی پای حرفای تو میشینه هان ؟

هاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااان؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

عصابم خیلی داغونه اصلا نمیفهمم دارم چی مینویسم

میخوام بخوابم البته اگه خوابم ببره




+ تاريخ شنبه بیست و یکم فروردین 1389ساعت 22:37 نويسنده ساغر